|  رنگ  | 
+ 0 -
 | 
ADA
بستن این پنجره
راهنما

این سایت مطابق با استاندارهای ADA برای نابینایان مناسب‌سازی شده و سازگاری این استاندارد در بخش‌های مختلف لحاظ گردیده است.
بستن این پنجره

جوانی در آتش جنگ؛ خاطرات "داوود علیخانی" یک بسیجی ۱۷ ساله از کردستان تا میمک

جنگ تحمیلی برای بسیاری از رزمندگان، تنها یک دوره تاریخی نیست؛ بخشی از زندگی، هویت و مسیر رشد آنان است. برخی از این مردان، در نوجوانی پا به میدان گذاشتند و تجربه‌هایی را پشت سر گذاشتند که شاید در طول چندین عمر برای دیگران رخ ندهد. داوود علیخانی یکی از همین چهره‌هاست؛ فردی که امروز درشرکت آب منطقه ای تهران خدمت می‌کند و سال‌ها پیش در اداره، به عنوان نجار فعالیت داشته است.. اما ورای این مسیر کاری، او خاطراتی از روزهای سخت و پرافتخار دفاع مقدس در سینه دارد؛ روزهایی که در ۱۷ سالگی، با کمترین آموزش نظامی، راهی کردستان و سپس ارتفاعات میمک شد و در عملیات‌هایی حضور یافت که سرنوشت مناطق مهمی از کشور را تغییر داد. در این گفت‌وگو، او از نخستین لحظات حضور در جبهه، از فرماندهان بزرگ، از عملیات‌های دشوار، از معجزه‌هایی که در دل آتش جنگ رخ داد و از خوابی معنوی که بعدها تعبیر شد، سخن می‌گوید. روایت او، نه‌تنها بخشی از تاریخ شفاهی جنگ است، بلکه تصویری روشن از ایمان، شجاعت و همبستگی نسل جوان آن دوران ارائه می‌دهد.

لطفاً خود را معرفی کنید و درباره سوابق کاری خود بگویید.  
من داوود علیخانی هستم. در سال‌های گذشته به عنوان نجار در اداره مشغول به کار بودم و در این زمینه تجربه ارزشمندی کسب کردم. اکنون نیز در طرح پساب، به عنوان نامه‌بر فعالیت می‌کنم و افتخار خدمت در این مجموعه را دارم.


چگونه وارد جبهه شدید و در چه سنی این اتفاق افتاد؟  
در سن ۱۷ سالگی، به عنوان نیروی بسیجی و برای مدت شش ماه به جبهه اعزام شدم. ابتدا به منطقه کردستان فرستاده شدم و سپس در درگیری‌های مختلف حضور داشتم. در همان دوران، شهید دکتر چمران نیز در منطقه مستقر بود و شرایط بسیار سخت و دشوار سپری می‌شد.

 نخستین تجربیات شما از حضور در منطقه جنگی چگونه بود؟  
آموزش‌های نظامی ما بسیار محدود بود؛ تنها ۱۵ روز دوره آموزشی دیده بودیم و حتی مهارت کافی در تیراندازی نداشتیم. با این حال، به دلیل نیاز فوری، مستقیماً به کرمانشاه و پادگان الله‌اکبر اسلام‌آباد اعزام شدیم. همان‌جا برای نخستین بار صدای هواپیماهای عراقی را شنیدیم و واقعیت جنگ برای ما آغاز شد.

درباره اولین عملیات نظامی که در آن شرکت کردید، توضیح دهید.  
ما به منطقه سرنی و دهلران اعزام شدیم. از آن نقطه تا ارتفاعات میمک، که در اشغال نیروهای عراقی بود، حدود ۲۴ کیلومتر فاصله داشت. شرایط بسیار طاقت‌فرسا بود و در طول یک هفته، زیر باران بی‌وقفه گلوله‌های دشمن قرار داشتیم. با وجود حجم سنگین آتش، معجزه‌ای رخ داد؛ هیچ‌یک از نیروها شهید نشدند و تنها یک نفر مجروح شد.

 درباره سردار شهید صیاد شیرازی چه خاطراتی دارید؟  
سردار صیاد شیرازی فرمانده‌ای کم‌نظیر و الهام‌بخش بود. شب‌ها از سنگرها بازدید می‌کرد و حتی با هلیکوپتر تک‌نفره برای شناسایی به خطوط مقدم می‌رفت. رفتار، شجاعت و مدیریت او برای ما بسیار تأثیرگذار بود و همانند سردار شهید سلیمانی، شخصیتی محبوب و قابل احترام در میان رزمندگان محسوب می‌شد.

درباره عملیات بزرگی که منجر به آزادسازی منطقه شد، بیشتر بگویید.  
ساعت سه بامداد دستور آغاز عملیات صادر شد. ما مسیر ۲۴ کیلومتری را به‌صورت پیاده طی کردیم. ابتدا نیروهای ویژه پیش‌روی کردند و زمانی که نیروهای عراقی متوجه حضور ما شدند، دیگر دیر شده بود. طبق دستور، بیشتر از نارنجک استفاده می‌کردیم و حتی سنگ‌های زیادی برای ایجاد اختلال پرتاب می‌شد. این عملیات تا حدود ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر ادامه داشت و منطقه‌ای وسیع، حدود ۵۰۰۰ کیلومتر مربع، آزاد شد.

درباره استفاده از سلاح‌های شیمیایی در آن عملیات چه می‌دانید؟  
بعدازظهر همان روز، در حالی که در حال استراحت بودیم، صدام دستور استفاده از گاز خردل را صادر کرد. حدود ساعت ۱۲، گاز شیمیایی در منطقه پخش شد. اما معجزه‌ای رخ داد؛ با وجود گرمای ۵۰ درجه، ناگهان ابر تشکیل شد و بارانی شبیه برف بارید. این باران باعث خنثی شدن گاز خردل شد. اگر این اتفاق نمی‌افتاد، حدود ۲۵۰۰ نفر از نیروهای ما در معرض خطر جدی قرار می‌گرفتند.

یکی از خاطره های ماندگار خود را تعریف کنید؟

پس از آزادسازی منطقه میمک، سه روز بعد از بازگشت، از فرط خستگی خوابم برد. در خواب، امام خمینی (ره) را سوار بر اسب شتابان دیدم. من دنبالش می‌رفتم و می‌گفتم: اینجا منطقه جنگی است، شما نباید بیایید!امام از اسب پیاد شد و فرمودند: من هر شب اینجا دعاگوی شما هستم. امام نعلین بر پا داشتند و من دست به نعلین و پای امام زدم. این لحظه برایم حالت معنوی خاصی داشت.پانزده روز بعد، سربازانی برای ملاقات با امام معرفی شدند و من هم در میان آنان بودم. وقتی به دیدار رفتم، دیدم امام نعلین قهوه‌ای بر پا دارند و دقیقاً همان نعلین خوابم بود. این دیدار، خواب مرا تعبیر کرد.

این تجربیات چه آموزه‌هایی برای شما داشت؟  
سال‌های جنگ به من آموخت که زندگی چقدر کوتاه است و چگونه یک ملت می‌تواند برای هدفی مشترک متحد شود. عملیات ما بسیار گسترده بود و با وجود توان نظامی بالای دشمن، صدام نتوانست ما را شکست دهد. ما با توکل به خدا و اتحاد نیروها توانستیم پیروز شویم و این تجربه برای همیشه در ذهن من باقی مانده است.

کد خبر: 8031
  تاریخ خبر : 5 مهر 1405
 11
  دیدگاه کاربران
سایتـــ های مرتبطـ

آمار بازدیدکنندگان

  • کاربران آنلاین : 47
  • بیشترین بازدید همزمان : 2159
  • بازدید امروز : 4,796
  • بازدید دیروز :
  • کل بازدید : 23,688,954
  • آخرین به روزرسانی : 5 مهر 1405 11:17:53
  • شناسه IP شما : 216.73.217.154

راه‌های تماس با ما

  • آدرس : تهران، بلوار کشاورز، خیابان حجاب
  • کدپستی : 1415615441
  • تلفن : 02181751
  • فاکس : 02188966555
  • پست الکترونیکی : info[at]thrw.ir
  • پیامک : 50002405
  • تلفن گویا : 02181751